انتظار

سحر می دمد؟

 

آری

 

اما کی؟

 

 

منتظریم؟

 

آری

 

اما چگونه؟

 

 

مقابل یا کنار

 

مسئله این است.

او می آید

او می آید

 

او با باد می آید

 

هر نسیم با او همراه می شود

 

همانند آذرخش

 

فرود می آید و می درخشد

 

ما را به لرزه می اندازد و روشن می کند

 

او با باد می آید

 

 

 

هر نسیم با او همراه می شود

 

او

 

عطر گلهای شب بو ارمغان می آورد 

 

                                              بنفشه را

 

آواز دل انگیز جویبار را همراه دارد

 

                                              برای بلبل

 

و آرامش حضور از پی او می خرامد

 

                                               پروانه.

 

 

اومی آید

 

او با باد می آید

 

صورتم را انگار کسی نوازش می کند

 

لبانم را انگار کسی بوسه می زند

 

او می آید

 

گسترده می شوم به پهنای چشم هایم

 

آزاد می شوم به گستره دیده هایم

 

از آن من می شود

 

هر چه می بینم

 

واز آن هر چه می بینم

 

 می شوم

 

 

او جریان دارد در فضای سیال محیط

 

او می سوید هر چه آفریده است در این محیط

 

چشم هایم را باز می گذارم

 

نگاهم را خوب می دوانم

 

نسیم شرق  باد غرب

 

او جریان دارد.....

 

او از پی ما زندگی می کند

 

و مشرق و مغرب اوراست

 

 

او جریان می یابد در فضای سیال درونمان

   

ما به او می رسیم

 

مهم نیست چقدر دیر

 

مهم اینست که ما به او می رسیم

  

 

هیچ فرقی نیست

 

هیچ فرقی نیست

 

میان من و این مور

 

او هر که را بخواهد

 

با خود می برد

 

هیچ فرقی نیست وقتی که

 

من اینجایم و مور اینجا

 

او هر که را بخواهد نصیب می کند

 

و من بی نصیبم

 

و مور  شاید!!!!

 

 

هیچ فرقی نیست

 

من مثل تو هستم

 

ما مثل هم هستیم

 

عابرینی در این مقصد

 

گمگشته مقصود روبرو!!!

 

 

 

در این روزگار سیاه

 

تابش روشنایی بس نزدیک است

 

آمدنش بس نزدیک است

 

نسیم بعدی او را با خود می آورد

 

او قریب است

 

همانگونه که خود مژده داده

   

او می آید

 

او با نسیم می آید.

آسمان همین جاست

 

محیط را جستجو می کنم

 

کنکاش خدایی تازه!!!

 

محیط را جستجو می کنم

 

برای رسیدن به آزادی تازه

 

 

محیط را جستجو می کنم

 

پنجره ای می یابم

 

نور می یابم

 

آسمان را می سویم

 

فاصله ای انگار نیست

 

یک پنجره برای رسیدن به آسمان کافی است

 

همه آبی ها از آن منند

 

و پرندگان همگی انگار در قفس منند

 

آسمان به اندازه پنجره من است

 

بزرگ.

 

 

آسمان همین جاست

 

در اتاق من

 

پشت پنجره

 

کافی است پرده را کنار بزنی

 

 

سهم من از آسمان یک پنجره است

 

و فاصله من از آن یک پرده

 

کافی است پرده را کنار بزنی

 

 

پنجره

 

آغاز کلام است

 

سلام است

 

پرده

 

لب فروبستن است

 

چشم بستن است

 

 

پرنده در آسمان خود

 

پر می زند در قفس من

 

قفس بزرگ تر از من

 

و رسیدن به آن آرزوی من

 

 

پنجره چشم من است

 

پرده پلک من

 

آسمان قلب من است

 

پرنده عشق من

 

 

محیط را جستجو می کنم

 

پنجره ای می یابم

 

بی پرده

 

پرواز پرنده

 

آسمان تپنده

 

زندگی پر زخنده.