خش خش برگ ها زیر قدم هایم می گویند :
بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آ زا دی را ب ا ز خ و ا ه ی ی ا ف ت
فقر و فنا
انسان بخشی از طبیعت است.
هر سال عناصر طبیعت به هم اعلام جنگ می کنند هم امروز پاییز به نبرد تابستان رفته است و این نیز چون نبرد میان آدمیان ویرانگر است.
ما هم باید این فرایند را از سر بگذرانیم و در بسیاری از موارد باید برای چیزی که خوب نمی شناسیم بمیریم.
شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید از بهاری می آید که فرا می رسد.
گیاه به روزهای رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که می آید.
اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما باور نکنیم روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم دست یابیم؟
به راستی اگر زمستان بگوید : بهار در وجود من است دیگر چه کسی زمستان را باور می کند؟
پاییز
آسودگی است
سکوت بر تواضع توانمندی است
به رنگ گل ها شدن است
بی خاری
و رها شدن است
آزادی.
ای شاخ خشک هنوز بر جای
با بهار سبز بگو:
آنچه تو را شور می دهد
آنچه تو را سبز می دارد
از من است
بگو که سکوت من
از بسیاری نا گفته هاست.
رازهای سربه مهر را
یکی یکی
به دست نسیم می دهم
تا در محفل انس و پیوند
با تو به آغاز برسند.
این پاییز منم
آنچه است که می نگارم
شاید بهاری بیاید
روزی به محفلی راه یابم
شاید دوباره آغاز شوم.
ولی شاخه ها
مانده اند بر جراحت برگ ها
و
برگ ها
افتاده اند جدا بر خاک
هنوز بارانی نباریده است
بارانی نباریده است
رخ خورشید را لکه ای نپوشانیده است
هنوز من منتظرم.