شاخه ها
مانده بر جراحت برگ ها
برجای مانده زخم بن برها
درد می کشند.
برگ ها
مانده بر خاک
جداافتاده ؛ تنها
ضجه می زنند.
بارانی نباریده است
ابری چهره خورشید نپوشانیده است
نگاهی از پس نگاهی رها نگردیده است
بارانی نباریده است
.
پاییز من
بیا
بیا که دیگر تاب نزدیکی خورشید ندارم
بیا که می خواهم آسوده بخوابم
بیا که تنم نوازش نسیم تو را می طلبد
بیا که می خواهم سبک شوم
رها شوم
بودنی دگرگونه تجربه می خواهم
بیا
بیا که پاییز نیکوتر از بهار من است
به ثمر نشستن
و رها شدن
زیباتر از جنون بارور شدن است
بیا.
پاییز من
نزدیک می شود
برگ برگ.
رویاها آرزوها
بر بستر حقیقت دفن می شوند
یکی یکی.
رنگینه ها با زوزه باد
بر خاک می افتند
دانه دانه.
برگ هایی که در رویای خورشید تن می سوختند
به شوق رهایی
متهورانه در فضا می رقصند
به پرواز در می آیند
ولی
به خاک می پیوندند.
شاخه ها
بار ریخته
سبک
سر بر می افرازند
لخت
و آماده خم شدن
با شکوه سرمای سفید.
حتی آنکه بی بار بود
و تواضع نمی شناخت
می داند
از خمیدن ناگزیر است!
زمان تو را می ساید
و فراز تو را فرو می آرد
فرو
فروتر
تا که دیگر فراز نیست
همه چیز به یکی شدن می انجامد
به اجتماع
همه چیز با زمان پیوند می خورد
در دورنما دیگر تمایزی نیست
پیوند با روزگار
همراه فاصله شدن است.
فاصله؟؟؟!!!
هماره
سخاوت زندگی
بسی بیش از لیاقت من بوده است
افزون تر از آنچه هستم
سهمم داده است
بیش از آنچه سودمند باشم
سودم داده است
این زندگی من است .
دست او
همراه نسیم
برگ برگ هر روییده را می سوید
بالش را
بر سر
همه مخلوقات می گستراند
هر قطره
به اذن او
به سوی حور پرواز می کند
هر حبه
به رخصت او
سر به افلاک می ساید
هر آفرینش تازه ای
پیامی از سوی اوست:
"هنوز به تو می نگرم
به تو امیدوارم".
او در لحظه لحظه زمان جاریست
همراه تک تک نفس های توست
آگاه از شمار ضربان قلب توست
اندکی بیاندیش
در ژرفای وجودت
در بطن رویا و باورت
او را می یابی
می بینی که در پی توست
و به قدر وجودت
تو را لبریز می کند
و به سعی حضورت
قریب می شوی
او از پس همه فاصله هایت
هنوز به تو لبخند می زند
تو راهی نداری
ولی
راه او مسدود شدنی نیست
تنها سد این مسیر
تویی
اگر از خود عبور کنی
به سوی او عروج می کنی.
راه هموار است
پای راهوار است
و منزل تو را فریاد می زند
هرچه بیشتر فروبگذاری ضمیمه های خودخواهیت را
رهایی سبک تر می شود
او نزدیک تر می شود
نزدیک تر از نزدیک ترین.
اگر بدانی
اگر بگذاری
وجود تو سراپرده اوست
او
همیشه می در خشد
هر چند
تو چشم بسته باشی.