قصه ای کاش ها ( ۲ )

بودن در نمایش دادن است

 

صحنه ؛؟

 

همین جاست

 

بازیگران ؛؟

 

همین مردمند

 

نقش ها ؛؟

 

همین آدم هایند

 

همین خنده های توخالی است.  

 

 

کاش یکی

 از پشت صورتک گم می شد 

 

یکی

به راستی لبخندی تقدیم می کرد 

 

یکی

به حدس گمان می کرد:

اشتباه از من است 

 

یکی

آنچه را داشت می دید

نه آنچه دیگران دارند

یا ندارد 

 

کاش خداوندگار

همین دم

امر محتوم را فرمان می داد 

 

کاش دلم صدایم می کرد:

علی

این  از آن ماست!!! 

 

کاش

آرزو پیدا نمی شد

مگر قبل از برآورده شدن 

 

کاش

دعا خوانده نمی شد

مگر به یقین اجابت 

 

کاش

مثل زندگی که با مرگ همراه است

شب که با نقره مهتاب

روز که با زر خورشید

ماهی با سیال آب

من

با تو همراه می شدم

نه همراه

که هم جان می شدم.  

 

 

 

قصه ای کاش ها ( ۱ )

فکرم خسته

 

تنم مرده

 

دلم تنهاست.

 

بی هیچ میلی

 

اشتیاقی

 

زندگی تکراری است.

 

دلم تنهاست

 

در جمع اینانی که گویی غریبه اند

 

فرسنگ ها فاصله میان دل هامان

 

و لبخندی که آرایش می کند چهره هامان

 

در میان این جمع مغشوش

 

در فرار از این خنده های توخالی

 

تنهایی دلم را تسخیر کرده است. 

 

 

کسی نیست

 

کسی نیست مرا دریابد

 

هم نشین دلی

 

پای صحبتی

 

هم دردی

 

همه به خویش مشغولند

 

یکی با غرورش درآمیخته

 

دیگری مونسش حسرت است

 

آن یکی با حماقت عهد بسته

 

و آخری تنها به حسادت می نگرد

 

همه به خویش مشغولیم.  

 

 

آنچه ما را ساخته

 

دانه دانه سلول هایمان نیست

 

مولکول ها نیست

 

آنچه ما را ساخته

 

نگاه مان است

 

باورمان

 

اندیشه پنهانمان

 

ولی آنچه ما را در ذهن دیگران می سازد

 

نمایشمان است

 

و این برهه انگار

 

تنها زمان نمایش است

 

همه چیز پوشالی است

 

زندگی گم شده است. 

 

رو یا

و اینک

بر ساحل عشق تو قدم می نهم

بر ماسه ها و کف ها

موج های وحشی ردپایم را در خویش حل می کنند

و باد کف ها را از بین می برد

اما

دریا و ساحل جاودانه می مانند.  

 

 

اسکار وایلد می گوید: جامعه می تواند جنایت کاران را ببخشد اما هرگز یک رویا پرداز را نخواهد بخشید.

اما قانون حیات ما را به رویا پردازی وامی دارد.

هرگز نباید از دیگری بپرسیم: در زندگی ات چه می کنی؟

پرسش یک انسان خردمند چنین است: آیا به رویاهایت وفادار هستی؟

با این پرسش او را در مقام پاسخ گویی قرار می دهیم.

دیگران را وادار می کنیم به اهمیت حرکاتشان در زندگی بیندیشند

در اغتشاش روزمره مکثی ایجاد می کنیم و با هستی روبرو می شویم.

در برابر این پرسش به پاسخی نیاز داریم.

ما تجلی اندیشه خداوندیم. او انتظار دارد زندگی ما سزاوار این باشد.