خلیل فرزندش را تقدیم کرد
کسی ؛ درهمی
دانه ای
...
من هیچ ندارم
ندارم جز انچه تو عطا فرموده ای
هر زمان اراده کنی از آن توست
تقدیمی من :
من
یعنی بازگشت !!!
امیدم
روشنی بخش روزهای تارم ؛
بازپس گرفتن آنچه است که عطا نموده ای
انتظار:
عمر
منتظر:
من
می مانم با امید
تقدیم:
هر زمان که بخواهی
از آن توست گر بپذیری
از آن توست
جان امانت من است
و من در گوشه ای از این تن خاکی پنهانش کرده ام
دور از چشم اغیار
دست نخورده
حفظش کرده ام
« منتظرم»
قربان یعنی بدانی چقدر از آن اویی؟
یعنی قربانی کردن امیال و خواسته ها در مقابل خواسته او
یعنی بدانی چقدر عاشقی
نه چقدر عاقل.
...
.. .
آبی سرد
نسیمی تیز
صورتی فسرده
چشم هایی باران خورده
در احاطه محیطی خاکستری
سیاهی را برتری
انحطاط رویاها
بن بست آرزوها
نفس
ضربان
حضور
در شمارش تکرار غروب!!!
سنگینی حسرتی
کوله بار غمی
بار گریه ای
خمیدن شانه ای
رویاها محتوم
آرزوها مدفون
بودن ؛ سقوط سکون
زیستن ؛ ویرانگی جنون
روزهای خاکستری
سیاهی را برتری
سپیدی مفری
من در پی دری.
ضعف
پستی وجود من
پوند خوردن با روزگار
زیستن بر اساس گذار.
من
برتری خاکی
فرورفتن در لاکی
پنهان شدن قایمکی
زیستن در جزیره ای به وسعت خود
ساخنت آستانه ای رویایی
فراری شدن از روزگار خاکستری
گسستن از مردمان گسستنی.
بزی در جزیره ای
جزیره خودت را بزی
جزیره ای دور از بیم امواج طوفان سیاه باش
آرزویی رسیده در کنار باش
جزیره خودت را بساز
جزیره خودت را بزی
در نیمه روشن
جدا از سیاهی ها
« من می توانستم انسان خرسندی باشم اما آیا جز این است که برای این آرزو باید به سیاره ای سفر کنم که تنها هوشمندان در ان می زیند؟؟؟
ولی آیا به راستی هدف راستین هر انسانی همین نیست؟؟؟
اراده. تزکیه..
این زندگی پوشالی فریبکار
به دمی
تصادفی
فاجعه می شود
از هم می گسلد
جز غم نمی شود
این روزهای فاجعه
به دیداری
پذیرش لبخندی
نماز شب در خیابان می شود
لطف سپاس می شود
گرمی عشق می شود
تنها به آنی همه چیز عوض می شود
صلاح و خراب در هم آمیخته اند
در روز واقعه
در لحظه لحظه زیستن
آدمیان را
هابیل و قابیل جدند
زمان را
روز و شب می سازند
رفتن و دوراهی
بودن و بلا
در هم تنیده شده اند
ناچار از زیستن با دیگرانیم
ناگزیر از بودن در زمانیم
بی شک باید برویم
روز واقعه نزدیک است
کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست
مباد که فرا رسد
و ما
میان پل سرگرم پراکندگی خویش باشیم
مباد
چو ابلیس زیستن
به انکار حقیقت
و به گمراهی مشغول
مباد
یاد عشق را از یاد بردن
روزهای روشن نگاه را از سرراندن
مباد
خدای بین شانه هامان را فراموش کردن
تجلی حضور معشوق را مغشوش کردن
مباد
قرار بی قرار را از یاد بردن
تپش تن را از کف دادن
مباد
بر روز چشم بستن
به دو راهی پشت کردن
در فاصله جان باختن
لطف نگاه و لبخند را دریغ کردن
مباد.