این زندگی را نمی خواهم(۱)

اینجا همه چیز مرده است

 

اینجا دنیا رنگ باخته است

 

بهار در بوران زمستان گم شده است

 

کسی بذری نمی پاشد

 

جوانه ای نمی خندد

 

همه شررها سردند

 

همه شعر ها دلتنگند

 

خطابی نیست

 

مگر آوای سقوط برف دانه ها

 

و مخدوش شدن زیر پا.

 

هنگامی که

 

در دل شوری نیست

 

بهاری نیست

 

راز لبخندی نیست

 

گرمی دستی با دستت نیست

 

دیگر تپش دلی با نگاهی نیست

 

زمستان است که حکمفرمایی می کند

 

و سکوت و دلتنگی

 

بر آدمی سایه می افکند

.

 

حور در میان قطرات زمستان غرق می شود

 

نور هر روز پنهانی سرک می کشد

 

جستجو می کند

 

ولی کسی بذری نمی پاشد

 

جوانه سبزی جایی نیست

 

بهاری نیست

 

اینجا دنیا رنگ باخته است

 

حیات به خواب زمستانی فرو شده است 

 

 

 

 

« به راستی اگر زمستان بگوید : 

 

بهار در وجود من است. 

 

دیگر چه کسی زمستان را باور می کند؟»

برف

 

در این لحظات برف 

 

سرمست از سپیدی فضا 

 

دست ها 

 

در پی دستی گرم که گشاده باشد  

 

چشم ها در پی محفلی گرم 

 

که روشن باشد.

 

 

با وقار 

 

رقصان در فضا 

 

آرام 

 

برف ؛ 

 

پیش قراول موهبتی است که می آورد فردا  !!! 

 

 

لذت چشم ها 

 

خلسه ذهن 

 

و لبخندی که به قربانگاه نگاه تو می رود 

 

اینک. 

 

 

خرامیدن برف 

 

رقصان برف 

 

سرمای گرمابخش برف 

 

پالودگی است بر پیکر زنگار گرفته اینک.  

 

گر بر آن سریم  که تازه شویم 

 

از نو بسازیم  

به استقبال ویرانگی دوش باید رفت  

 

چو طبیعت

 

چو اینک. 

 

 

 زندانی حصار اندیشه خویش  

 

دست و پای بسته دیروزهای رفته

  

به اسارت خود نشسته ایم 

 

و آگاهی 

 

چونان پر پرواز 

 

بر فراز حصارها 

 

می خواند غزل معرفت خویش 

 

چو ...؟ 

 

 

 :))))

 

خلبان!!!

در هواپیما دستگاهی به نام خلبان خودکار طراحی شده است که پس از رسیدن به یک ارتفاع ویژه  اختیار را به دست می گیرد.

 

در زندگی هم همین موضوع صدق می کند.

با پیشروی در زندگی زمانی فرا می رسد که بخشی از وظایف خود را به خلبان خودکار می سپاریم

و گاهی خلبان خودکاری که برای رسیدگی به مسائل کسل کننده طراحی اش کرده ایم جان می گیرد و همه چیز را کنترل می کند

رادارش روشن است و همواره هواپیمای ما را از چیزهای دیگر دور می کند تا ایمن بمانیم

این گونه است که احساس ماجراجویی از دست می رود

و هرکس احساس ماجراجویی را از دست بدهد به گونه ای احساس زنده بودن را هم از دست می دهد.

 

رویا