« ستایش برای خداوندی که آسمان ها و زمین را آفرید و ظلمت و نور را پدید آورد و ....»*
سپاس برای آفرینش ظلمت؟؟؟
آری
سپاس به سبب وجود ابلیس؟؟؟
آری
آدمی به اختیار آفریده شده است.
« ملائکه : عقل بدون شهوت
انسان : عقل همراه شهوت
حیوانات : شهوت بدون عقل »**
تنها آدمی است که بر مدار ثابتی نمی زید
می تواند کالانعام بل هم اضل باشد
یا به سفر معراج برود که جان و بال فرشتگان بسوزاند.
شاید قصه آفرینش آدمی به سان پدری باشد که پسر بچه اش را به میدان بازی رها می کند
شاید ضربه ای نیز به پشت او می زند و می گوید: برو ببینم چکار می کنی؟؟؟
و تا پایان بازی تنها به نظاره می نشیند .
پایان که آمد دلجویی می کند از فرزند و او را از زخم و گرد میدان می رهاند
در آغوشش می گیرد....
آری
ملائکه سجده ام نموده اند و حیوانات بهر من آفریده شده اند
آنها بخشی از میدان بازی من هستند
سختی؟؟؟ چیست؟؟؟
غم؟؟؟ کدام؟؟؟
کودک به میدان بازی بسیار می افتد و گرد و زخم می نشیند بر پای او
ولی به همان سرعت افتادنش باز به پا می ایستد.
به گریه می نشیند و به همان سرعت فریاد خنده اش میدان را پر میسازد
دل آرام دار
او به نظاره من و توست
« اگر به جای تو بودم بر جذر و مد دریا گناهی نمی گرفتم
چرا که کشتی بر فراز آب است و ناخدا چیره دست
در این میان تنها معده من و توست که اندکی تعادل خود را از کف داده است»
* آیه 1 سوره مبارکه بقره
** روایتی از حضرت علی ( ع )
چه ساده از کنار هم می گذریم
چه بیهوده به هم نگاه می کنیم
ساکن و سرد و خالی
لبخند می زنیم
کودکی می بینیم
کنار پیاده رو مشق می فروشد
می گذریم.
پیری سه پا
به سختی می ایستد
می نشینیم.
آدمی عریان شده
دوستی می طلبد
رها می کنیم.
دوستی مسخ شده غمگین
از پی هم دلی
ما به بازی...
چه ساده از کنار هم می گذریم
بی ثمر چشم هایمان را باز می گذاریم!!!
گذر می کنیم
از روی دیده هامان
خاموش می کنیم
تامل و احساساتمان
و رها می کنیم انسان را
گذر می کنیم
حتی نگاه نمی کنیم
فرار می کنیم.
ساده از کنار هم می گذریم
بیهوده به هم نگاه می کنیم
بی ثمر چشم هایمان را باز می گذاریم!!!
فسرده و سرد لبخند می زنیم
سخت آسان نفس می کشیم
بسی ارزان می زییم
سبک
خالی
.
.
فردا؟؟؟
گردشی در سرسرای وجود
به دنبال سرزمین جود
طفلی گریان از پس فراق
مردکی خندان پراز میل و اشتیاق
از دستان طفل نور می پاشد
از چهره مرد هوس شیهه می کشد
در میدان حضور مرد می خرامد
در چاله قصور کودک دعا می خواند
کودک پای می فشارد
به من نظر می کند
مرا می خواند
شعله می افکند
مردک فرمان می دهد
رنگ می طلبد
به هوس میل می کند
به لذت می افکند
روی می راند
رود به سوی دریا شدن جاری است
دانه هوای ریشه شدن درسر دارد
هوای گرم روبه تعالی جریان می یابد
و روح در جستجوی خداوند است
مهم نیست چقدر طول بکشد
مهم رسیدن است
روح به او نظر دارد
رسیدن انگاره اوست
هرگز راهش را گم نمی کند
همانگونه که آب به بالای کوه جاری نمی شود
او در جستجو است
به دنبال کشف اوست
چو قطره ای که از پس باران سحرگاهی بر برگ گلی برجای مانده است
هوای جمع شدن درسر دارد
منتظر لحظه طلوع می ماند
شعر عروج می خواند.