مانده ام
تنها
بی هم شانه ای
در دو راهی تردید
کوچه انتظار
مانده ام.
تپش تنم از پی تو می خواند
سنگینی سرم هوای خالی شدن دارد
قدمی دیگر
تصمیمی دوباره
می مانم
می مانم.
می آیی؟
اگر آمدی
اگر من نبودم
به آن شن زیر پامانده
تورا به خدا بگو
بگو
که آمدی.
هر زمان قطره ای دیدی
به روی گونه ای
یا روی سبزه ای
آویخته بر مژه ای
برگ گلی
به آسمان نگاه کن
و نقش دو چشمان مرا
در بین ابرها جستجو کن
وقتی باران می بارد
موعد فرا رسیدن قرار ماست.
به آسمان نگاه کن
قطره ای به سوی تو می آید
گونه تو را لمس می کند
بر لبانت بوسه می زند
به آسمان نگاه کن.
مانده ام
هنوز
به شن ها خیره می شوم
به آسمان نگاه می کنم
ای کاش باران ببارد
ای کاش باران ببارد
ای کاش...
.
جهان را
از پس باوری می بینم
که می پندارد:
او می زید
لحظه لحظه
ایمان مرا
می سراید
واژه واژه
شعر شور مرا
نوازش می کند
استاده بر نماز
با لطف و ناز
تاره تاره
گیسوی مرا
من جهان را
از پس او می بینم
او با من است
او جریان دارد
چون نسیم
که با حرکت دیده می شود
حین سختی
به تمامی ملاقات می شود.
چو نسیم
همیشه
همه جا
همه وقت
هست
و به تو می نگرد.
با طلب تو
خواندت
لبخند می زند
جریان می یابد.
اگر با اجزاء همراه شوی
به جدال با خاک همت نهی
هرگاه اراده کنی
به یاری برمی خیزد
در کنار تو می ایستد
دست یاری به شانه ات می نهد
خوشا
خوشا
او با من است
او همه جا هست.
تمام خود نمایی میکند
زخم ههمچنان می نوازد
انتها پیش چشم ما نیست
تو را پایانی نیست.
اوفتاد
در خلاء وهم انگیز
بستری پیدا شد
پایانی مهیا شد
انتها تصویر شد:
رستاخیز شاعری
ره یابی دانه ای
پیدایش نسیمی
عاقبت نیکی برای هر جزئی
بازگشت سالکی به خانه ای
رسیدن مسافری به کلبه ای
رجعت زائری به مرجعی .
حکایت وهم انگیزی است
اوفتادن گل
جاری شدن اشک
وانهادن سر شاعری
رهاشدن قلبی
عاقبت
اجزاء رجعت را جشن می گیرند.
اما تمام
با قامتی خمیده
سری افکنده شده
در تاریکی فسرده
به کنجی خلوت پناه می برد
از تیره گی کناره می گیرد
و بر تاریکی می نشیند.
عاشق خسته
جز خواب
مجالی نمی یابد
مجنون
جز بیابان
ماُ منی ندارد
گنجشک ها
خرده نان ها را
تنها از پس کرم کفی مهربان
جستجو می کنند.
و من دنیا را
از پس پشت نگاهی نوازشگر
به تماشا می نشینم
می ستایم
هرآنکه
لبخند می زند
بر صبح امید
طلوع صبح
آغاز امیدی تازه است
فرصت دیدار دوباره است
پایان انتظار عاشق بیچاره است.