اوفتاد
با قامتی خمیده
منظری خموش
بر خاک نشسته
گلبرگ ها جدا افتاده
پرچم ها خشکیده
گرده ها ریخته.
رها شد
اشکی
ازپس نگاهی
قطره ای به احتضار نشسته
در بند مژه ای.
شاعری خسته
بر زانو نشسته
سر وانهاده
آه بر لب به زنجیر کشیده
خیره بر سکوت انتظار می گرید.
قلبی آوازه خوان سکوت شیشه ای را می شکند
نگاهی عاشقانه مرهم ها را باز می بندد
زخمه همچنان می نوازد
قطره راه می یابد.
زخمه همچنان می نوازد
انتها پیش چشم ما نیست
تو را پایانی نیست.
شاخه گل بیهوده عطری را می سراید
گلبرگ ها به زردی مرده فریاد می کشند:
آزادی
شاعر علی بر لب
دست بر زانو:
علی!!!
گرده ها آلوده به خاک
در جدال با زمین
در تقابل با مرگ پاک
نجوا می کنند:
نسیم.
قطره زنجیر بر پای
بندی بر جان
حسرتی بر ذهن:
رهایی
زخمه همچنان می نوازد
انتها پیش چشم ما نیست
تو را پایانی نیست.
نیچه : این بخشی از طبیعت انسان است که همواره خطا کند.
«« ای آدم با همسرت در بهشت سکونت کن و از نعمت های آن بهرمند شو اما نزدیک این درخت نشوید .... »» ( بقره ۳۵ )
« ترس از خطا کردن ما را در قلعه میانحالی زندانی می کند. اگر قادر به فائق آمدن بر این ترس باشیم گامی مهم در راه آزادی خویش برداشته ایم»
یک حکایت قدیمی پرویی داستان شهری را نقل می کند که همه در آن شاد می زیستند. به جز حاکم که غمگین بود. به این دلیل که چیزی نبود که بر آن حکومت کند.
زندان خالی بود و هیچ وقت از دادگاه استفاده نشده بود و گفته انسان بیش از هر کاغذی ارزش داشت.
روزی حاکم دستور داد وسط میدان شهر اتاقکی بسازند. یک هفته صدای چکش و اره به گوش می رسید. در پایان هفته اتاقک رونمایی شد. آن جا چوبه داری برپا شده بود.
مردم از یکدیگر می پرسیدند چوبه دار برای چه؟؟؟
آنان با ترس و وحشت برای رفع اختلافات خود به دادگاه رفتند. به دیوان انشا رفتند تا مدارکی را ثبت کنند و از ترس قانون شروع کردند به توجه کردن به حاکم.
این افسانه می گوید که چوبه دار هرگز مورد استفاده قرار نگرفت
اما حضورش همه چیز را عوض کرد.!!!