آنچه ما را ساخته
دانه دانه سلول هایمان نیست
مولکول ها نیست
آنچه ما را ساخته
نگاه مان است
باورمان
اندیشه پنهانمان
ولی آنچه ما را در ذهن دیگران می سازد
نمایشمان است
و این برهه انگار
تنها زمان نمایش است
همه چیز پوشالی است
زندگی گم شده است.
بودن در نمایش دادن است
صحنه ؛؟
همین جاست
بازیگران ؛؟
همین مردمند
نقش ها ؛؟
همین آدم هایند
همین خنده های توخالی است.
فکرم خسته
تنم مرده
دلم تنهاست.
بی هیچ میلی
اشتیاقی
زندگی تکراری است.
دلم تنهاست
در جمع اینانی که گویی غریبه اند
فرسنگ ها فاصله میان دل هامان
و لبخندی که آرایش می کند چهره هامان
در میان این جمع مغشوش
در فرار از این خنده های توخالی
تنهایی دلم را تسخیر کرده است.
کسی نیست
کسی نیست مرا دریابد
هم نشین دلی
پای صحبتی
هم دردی
همه به خویش مشغولند
یکی با غرورش درآمیخته
دیگری مونسش حسرت است
آن یکی با حماقت عهد بسته
و آخری تنها به حسادت می نگرد
همه به خویش مشغولیم.
مانده ام
تنها
بی هم شانه ای
در دو راهی تردید
کوچه انتظار
مانده ام.
تپش تنم از پی تو می خواند
سنگینی سرم هوای خالی شدن دارد
قدمی دیگر
تصمیمی دوباره
می مانم
می مانم.
می آیی؟
اگر آمدی
اگر من نبودم
به آن شن زیر پامانده
تورا به خدا بگو
بگو
که آمدی.
هر زمان قطره ای دیدی
به روی گونه ای
یا روی سبزه ای
آویخته بر مژه ای
برگ گلی
به آسمان نگاه کن
و نقش دو چشمان مرا
در بین ابرها جستجو کن
وقتی باران می بارد
موعد فرا رسیدن قرار ماست.
به آسمان نگاه کن
قطره ای به سوی تو می آید
گونه تو را لمس می کند
بر لبانت بوسه می زند
به آسمان نگاه کن.
مانده ام
هنوز
به شن ها خیره می شوم
به آسمان نگاه می کنم
ای کاش باران ببارد
ای کاش باران ببارد
ای کاش