گاه پری زادی می بینم
از دریا به من می نگرد
با لبخندی دل انگیز به سوی من میل می کند
و من
می شکفم
موجی که انگار مرا دوست ندارد
به پا می خیزد
کف بر لب می آرد
مرا با خود به ساحل باز می گرداند
و از رویای خویش جدا می سازد
شن آلوده
سنگین
نمکین
به زیر کشیده شده
با صورتی خیس
از اشکی به شوری دریا!
امشب متلاطم هستم
ساحلی نمی یابم
دریای درونم ناآرام است و منتظری مدی دیگر
کاش هرچه زودتر خورشید طلوع کند
کاش بیاید
کاش می شد در این تاریکی
طلوع را به خاطر داشتیم
کاش روزگار قبل از تولد تاریکی را به یادمان می سپردند
لعنت بر فراموشی!
لعنت بر خاموشی!
حفظ اسرار سرمان را داد به نعره باد
تاریکی شب بود که روز را روشن ساخت
کاش پایان خود نبودند اسرار
کاش از پرده برون افتد راز
کاش هرچه زودتر می آمد او
کاش دلم را آرام کند یار
.
.
.
نوای دریا
به نواخت دریا گوش بسپار
خواندن آب بر خاک
همین که ما هستیم
آب و خاک!
گوش بسپار
از ورای آن هزاران نغمه عاشقانه به گوش می رسد
گوش بسپار.
موسیقی دریا
چیزی که نیازمند آموختنش هستیم
می آید
می آورد
پر از حباب می شود
باز گردانده می شود
و باز دوباره می آید
باز نمی ایستد
باز نمی ایستد!!!
هیاهوی کودکانه ای در درونم موج می زند
پر از حس کودکی می شوم
که با بدن عریان در میان شالیزار می دود
انگار خبر مهمی از دریا آورده است
بابا برگشت؟!
من هم خبری دارم
روحم را عریان می کنم
و می گویم:
دوستت دارم
به پای تو نشسته ام
چون ساحل که سال هاست
موج ها را تحمل می کند
گاه سر از کف و آب به در می آرد
و گاه غرق می شود
در غم تو مانده ام
به پای تو نشسته ام
و نمی دانم
از کی؟
و چرا؟
این سرنوشت ساحل است
که دریا بر بستر او بسراید
و خود چون کویر بی ثمر جلوه گر شود!
کاش یکی
از پشت صورتک گم می شد
یکی
به راستی لبخندی تقدیم می کرد
یکی
به حدس گمان می کرد:
اشتباه از من است
یکی
آنچه را داشت می دید
نه آنچه دیگران دارند
یا ندارد
کاش خداوندگار
همین دم
امر محتوم را فرمان می داد
کاش دلم صدایم می کرد:
علی
این از آن ماست!!!
کاش
آرزو پیدا نمی شد
مگر قبل از برآورده شدن
کاش
دعا خوانده نمی شد
مگر به یقین اجابت
کاش
مثل زندگی که با مرگ همراه است
شب که با نقره مهتاب
روز که با زر خورشید
ماهی با سیال آب
من
با تو همراه می شدم
نه همراه
که هم جان می شدم.