این زندگی را نمی خواهم ۱

اینجا همه چیز مرده است


اینجا دنیا رنگ باخته است


بهار در بوران زمستان گم شده است


کسی بذری نمی پاشد


جوانه ای نمی خندد


همه شررها سردند


همه شعر ها دلتنگند


خطابی نیست


مگر آوای سقوط برف دانه ها


و مخدوش شدن زیر پا.


هنگامی که


در دل شوری نیست


بهاری نیست


راز لبخندی نیست


گرمی دستی با دستت نیست


دیگر تپش دلی با نگاهی نیست



زمستان است که حکمفرمایی می کند


و سکوت و دلتنگی


بر آدمی سایه می افکند

حور در میان قطرات زمستان غرق می شود


نور هر روز پنهانی سرک می کشد


جستجو می کند


ولی کسی بذری نمی پاشد


جوانه سبزی جایی نیست


بهاری نیست


اینجا دنیا رنگ باخته است


حیات به خواب زمستانی فرو شده است 




« به راستی اگر زمستان بگوید :

بهار در وجود من است 


دیگر چه کسی زمستان را باور می کند؟»

    

زندگی

 

 

به هر جا که بنگری 

 

گر بخواهی 

 

خواهی توانست 

 

زندگی را ببینی 

 

 

 

در ردپای سیاه برجای مانده بر سپیدی برف  

 

کبکی هراسان ؛ دوان 

 

جوجه ها در پی اش  

 

گرگی شکم سیر  

 

لمیده روی تخته سنگی سیاه 

 

زوزه می کشد. 

 

 

 

بر موجی روی آب 

 

کودکی دستی زده بر آب 

 

کوسه ای درپی صید ماهی 

 

ماهی غوطه ور درپی بازی 

 

مردی تور می کشد 

 

کودکی می خندد ؛ فریاد می زند 

 

ماهی...  

ماهی...  

 

 

در سفر باد 

 

خرامیدن گیاهان در علفزار 

 

آوازخواندن چشمه 

 

خواندن آب بر خاک  

 

چشم آهویی تشنه .. 

 

به سوی چشمه... 

 

عطشناک.... 

 

 

 

چوپانی حسرت کشان 

 

نی لبک بر لب 

 

گوسفندی به کناری ؛ دل چوپان ملتهب 

 

سگی درپی گوسفند ؛ باز می آردش

 

بغض چوپان : 

 

زندگی بهتری هست جایی؟؟؟ 

 

که عاشقانه تر می توان نواخت؟؟؟ 

 

شنوایی دوپا می توان یافت؟؟؟ 

 

همچنان؛ 

 

گرگ زوزه خواهد کشید 

 

کوسه به شکار خواهد پرداخت 

 

و چشم عطشناک... 

 

و بغض ... 

 

اما بغض شاید روزی با نگاهی  شرری بترکد 

 

تمام زندگی شاید همان لحظه نگاه باشد 

 

زندگی

 

با تور  

 

بی خبر

 

به کمین دل ما نشسته است 

 

زندگی  توری از نور است 

 

سازی شورانگیز است  

 

زندگی؟؟؟

 

زندگی انگار همیشه کودک است!!!

 

 ...

 

ادامه مطلب ...

هنر

 

 

روزی از میکل آنژ پرسیدند

 چگونه است که می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند.

او پاسخ داد : بسیار ساده است.

 وقتی به قطعه مرمری نگاه می کنم مجسمه ای درون آن می بینم.

 تنها کاری که باید بکنم  این است که

 آنچه را به مجسمه تعلق ندارد دور کنم.

 

 

« درون هر یک از ما یک تندیس هنری پنهان است

 و هر یک از ما چون یک مجسمه ساز است 

 که همه عمر را صرف شکوهمندترین تندیس هستی می سازد.

باید تصمیم به زدودن آنچه به ما تعلق ندارد بگیریم.

و کسی نمی داند چقدر فرصت باقی است.»

« هرچه می شود شبیه او باید شد.»