زمان

 

در افسانه ای در مورد فرقه ای مذهبی در جایی   داستان استادی آمده است .

او همواره دستور می داد گربه اش را که مزاحم مراقبه شاگردانش بود محکم ببندند.

زمان گذشت و استاد درگذشت.

گربه مرد و گربه ای دیگر آمد.

صد سال گذشت.

 

و یک نفر رساله ای معتبر درباره اهمیت بستن گربه به هنگام مراقبه نوشت!!!

 

صلیب وسیله شکنجه بهترین مردمان خدا بود

و پیکان وسیله نابودی آدمیان

یکی نشان ایمان مردمان شده

و دیگری راهنمای  آدمیان!!!

 

 تفسیر زمان از ذغال

الماس است

و تفسیر صدف از شن ریزه

مروارید!!!

۱۸/۱ /۸۴

بی هیچ دیوار و برج و بارو

 

با یال شیر و شاخ آهو

 

با صورتک ، سرخابه ، رنگ و جادو

 

بی هیچ لطفی ، پرناز و عشوه ؛ ماهرو

 

لبخند می زند.

 

 

 

لبخند دیگری مهمان دیدگانم

 

دلم قرص نمی شود

 

لبم باز می شود اما به سوی او نمی رود

 

دل دگر یاری نمی کند

 

فکر انگار کار نمی کند

 

از گرمی هوا

 

از سردی فضا

 

از درد بی دوا

 

از شرم و آرزو.

 

 

 

لعنت بر این شمع

 

که پروانه می سوزد و خود می سوزد

 

لعنت بر این تب

 

لعنت بر این دل

 

لعنت بر این حرف:

 

از گرمی دروغ دل گرم می شود٬

 

 

اما

 

هرگز راهی نمی شود.

امروز مثل همه روزهای دیگه بود

 

تولد  مرحله دیگری  از سفر زمین به دور حور است

 

روز دیگری از طلوع خورشید