(  این زندگی را نمی خواهم 3 - آواز باران
X
تبلیغات
رایتل
این زندگی را نمی خواهم 3  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1390

زراعت در این فصل

 

کاشتن درد است

 

بغض کردن با تگرگ است

 

مردن با ریزش برف است.

 

سقف می چکد

 

بستر خیس است

 

و شب سرد

 

صدای زوزه ای به گوش می رسد

 

باد وحشیانه می وزد

 

اینجا همه می میرند.

 

این زندگی را نمی خواهم

 

مزرعه را آفت زده

 

خورشید به سوگ نشسته

 

سیاه مرغکان نیز انگار رفته اند

 

دریافته اند اینجا دیگر چیزی نیست.

 

مترسک را سرپا می کنم

 

جامه ای می پوشانم

 

و تنهایی خویش را با او قسمت می کنم

 

مترسک را سرپا می کنم

 

شاید بهار آمد

 

بذر می پاشم

 

هر روز صبر می کنم

 

شاید

 

لبخندی آمد

 

جوانه ای طلوع کرد

 

شعرهایم را می نویسم

 

شاید دلتنگی با صفحه کاغذ همراه شد.

 

 

با این زمستان نمی توانم بمانم 

 

 هنوز سرمایش همان سرمای روز اول را دارد 

 

 هنوز تب غمم همان حدت آغاز را دار د 

 

 این زندگی را نمی خواهم 

 


  

 

. « به راستی اگر زمستان بگوید  

 

 بهار در وجود من است

 دیگر چه کسی زمستان را باور می کند؟»


مزرعه را آفت زدهcenternbsp;FA