(  این زندگی را نمی خواهم ( ۴) - آواز باران
X
تبلیغات
رایتل
این زندگی را نمی خواهم ( ۴)  چاپ
تاریخ : جمعه 13 دی‌ماه سال 1387

این زندگی را نمی خواهم 

 

از بلندای قامتم موری بالا می رود

 

بر فراز من مرغ سیاه آشیان نموده است

 

از گرمی اجاق من روزگار به سر می آرود

 

و از انبار کشت من به یغما می برد 

 

و دیگر انگار

 

قرار نیست

 

هیچ بذری به جوانه بنشیند

 

پرتوی بر چهره ای روشن بتابد

 

زندگی رنگ باخته است

 

همه چیز تمام است

 

این را نمی خواهم. 

 

 

تمام امیدها

 

همه ای کاش ها

 

سوی دست ها

 

خورشید را می طلبند. 

 

 

همه جان من

 

به امید با تو بودن

 

از بستر خاک جدا می شود

 

کجایی؟ 

 

 

 

« به راستی اگر زمستان بگوید :  

 

 بهار در وجود من است.  

  

 دیگر چه کسی زمستان را باور می کند؟»