(  آواز باران - آذر 1386

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
این زندگی را نمی خواهم(۲)  چاپ
تاریخ : سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386

امید به فردا پوچ است

 

اگر هر روز زمستان است

 

شاید باران ببارد

 

شاید برف

 

شاید گریستم

 

و شاید در انزوا مردم

 

مردم از دوری روشنایی

 

مردم از درد بی سایه بودن

 

مردم در نبود تو.

 

 

بودن مرثیه تکرار شدن است

 

نفسی از پی نفسی

 

روزی پس از روزی

 

هفته ای همراه هفته ای

 

داس دلتنگی و تیغ غم

 

حاصل لحظات را درو می کنند

 

 

بذرها

 

پنهان در خاک

 

به آفت ها جان می سپرند

 

 

جوانه ها

 

سر بر نیاورده

 

طعمه سیاه مرغان می شوند

 

 

ایمان زارع

 

به فرو افتادن مترسکی

 

در پی باد می رود

 

 

این زندگی را نمی خواهم.

این زندگی را نمی خواهم(۱)  چاپ
تاریخ : شنبه 17 آذر ماه سال 1386

 

اینجا همه چیز مرده است

 

اینجا دنیا رنگ باخته است

 

بهار در بوران زمستان گم شده است

 

کسی بذری نمی پاشد

 

جوانه ای نمی خندد

 

همه شررها سردند

 

همه شعر ها دلتنگند

 

خطابی نیست

 

مگر آوای سقوط برف دانه ها

 

و مخدوش شدن زیر پا.

 

 

هنگامی که

 

در دل شوری نیست

 

بهاری نیست

 

راز لبخندی نیست

 

گرمی دستی با دستت نیست

 

دیگر تپش دلی با نگاهی نیست

 

زمستان است که حکمفرمایی می کند

 

و سکوت و دلتنگی

 

بر آدمی سایه می افکند

.

 

حور در میان قطرات زمستان غرق می شود

 

نور هر روز پنهانی سرک می کشد

 

جستجو می کند

 

ولی کسی بذری نمی پاشد

 

جوانه سبزی جایی نیست

 

بهاری نیست

 

اینجا دنیا رنگ باخته است

 

حیات به خواب زمستانی فرو شده است


 

عشق  چاپ
تاریخ : سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386

عشق به نور می ماند

 

و عاشق به گیاه

 

نور است که گیاه را می پروراند

 

و پرفایده اش می سازد

 

به خاطر نور است که درخت بالا می رود

 

و رشد می کند.

 

 

و نور است که

 

رخسار درخت را زرد و نحیف می سازد

 

بار از درخت می ریزاند

 

برگ هایش را دانه دانه بر خاک می کشد

 

و او را عریان می سازد

 

و رهایش می کند

 

رها.

<<    1      2      3    >>