این زندگی را نمی خواهم (۳) چاپ
تاریخ : جمعه 23 آذر ماه سال 1386
زراعت در این فصل
کاشتن درد است
بغض کردن با تگرگ است
مردن با ریزش برف است.
سقف می چکد
بستر خیس است
و شب سرد
صدای زوزه ای به گوش می رسد
باد وحشیانه می وزد
اینجا همه می میرند.
این زندگی را نمی خواهم
مزرعه را آفت زده
خورشید به سوگ نشسته
سیاه مرغکان نیز انگار رفته اند
دریافته اند اینجا دیگر چیزی نیست.
مترسک را سرپا می کنم
جامه ای می پوشانم
و تنهایی خویش را با او قسمت می کنم
مترسک را سرپا می کنم
شاید بهار آمد
بذر می پاشم
هر روز صبر می کنم
شاید
لبخندی آمد
جوانه ای طلوع کرد
شعرهایم را می نویسم
شاید دلتنگی با صفحه کاغذ همراه شد.
با این زمستان نمی توانم بمانم
هنوز سرمایش همان سرمای روز اول را دارد
هنوز تب غمم همان حدت آغاز را دارد
این زندگی را نمی خواهم



