(  آواز باران - آذر 1386
سپاس  چاپ
تاریخ : جمعه 30 آذر ماه سال 1386

من انسانم

 

 

خدای من

 

به هرچه می نگرم

 

هرآنچه که هست

 

ازآن توست

 

هرآنچه که اطرافم هست

 

آفریده توست

 

در احاطه توام

 

و خود نیز آفریده تو.

 

و همه امیدم:

 

هرکه و هرچه جز تو بخواهم و بخوانم

 

آفریده توست

 

و ازآن تو

 

و راهم راه تو.

 

 

به هر که دل ببندم

 

به تو دل بسته ام

 

به هر که بپیوندم

 

به تو پیوسته ام

 

گریزی نیست.

 

 

 

می خندم

 

چراکه می دانم مرا می بینی

 

میگریم

 

چراکه می دانم می دانی

 

ازآن توام

 

ازآن توام

 

ازآن توام

 

 

مگر همه چیز ازآن تو نیست؟

 

مگر همه را نیافریده ای؟

 

پس عشق می ورزم ..............

 

 

گریزی نیست ـ هرچه که هست ازآن یکتایست

 

 که آفریده است هرچه که هست

 

گریزی نیست ـ مشرق و مغرب اوراست

 

و ستایش او را سزاست

 

« الحمد الله رب العالمین »

 

این زندگی را نمی خواهم ( ۴)  چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386

این زندگی را نمی خواهم

 

 

از بلندای قامتم موری بالا می رود

 

بر فراز من مرغ سیاه آشیان نموده است

 

از گرمی اجاق من روزگار به سر می آرود

 

و از انبار کشت من به یغما می برد 

 

و دیگر انگار

 

قرار نیست

 

هیچ بذری به جوانه بنشیند

 

پرتوی بر چهره ای روشن بتابد

 

زندگی رنگ باخته است

 

همه چیز تمام است

 

این را نمی خواهم.

 

 

تمام امیدها

 

همه ای کاش ها

 

سوی دست ها

 

خورشید را می طلبند.

 

 

همه جان من

 

به امید با تو بودن

 

از بستر خاک جدا می شود

 

کجایی؟

این زندگی را نمی خواهم (۳)  چاپ
تاریخ : جمعه 23 آذر ماه سال 1386

زراعت در این فصل

 

کاشتن درد است

 

بغض کردن با تگرگ است

 

مردن با ریزش برف است.

 

 

سقف می چکد

 

بستر خیس است

 

و شب سرد

 

صدای زوزه ای به گوش می رسد

 

باد وحشیانه می وزد

 

اینجا همه می میرند.

 

 

این زندگی را نمی خواهم

 

 

مزرعه را آفت زده

 

خورشید به سوگ نشسته

 

سیاه مرغکان نیز انگار رفته اند

 

دریافته اند اینجا دیگر چیزی نیست.

 

 

مترسک را سرپا می کنم

 

جامه ای می پوشانم

 

و تنهایی خویش را با او قسمت می کنم

 

مترسک را سرپا می کنم

 

شاید بهار آمد

 

بذر می پاشم

 

هر روز صبر می کنم

 

شاید

 

لبخندی آمد

 

جوانه ای طلوع کرد

 

شعرهایم را می نویسم

 

شاید دلتنگی با صفحه کاغذ همراه شد.

 

 

با این زمستان نمی توانم بمانم

 

هنوز سرمایش همان سرمای روز اول را دارد

 

هنوز تب غمم همان حدت آغاز را دارد

 

 

این زندگی را نمی خواهم

 

 

 

   1      2      3    >>