در آغاز هیچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه خدا بود
و کلمه بی زبانی که بخواندش
و بی اندیشه ای که بداندش
چگونه می تواند بود؟؟؟
و خدا یکی بود
و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه می توان بودن؟؟؟
و خدا بود و با او عدم
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی هست برای گفتن
و حرف هایی هم برای نگفتن
و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است
که برای نگفتن دارد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟؟؟
هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند ؛ هست
هرکس را بدان گونه که احساسش می کنند هست.
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد
و خداوند عظیم بود و خوب و زیبا
اما کسی نداشت
خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند؟؟؟
و خدا مهربان
چگونه می توانست مهر نورزد؟؟؟
بودن ؛ می خواهد
و از عدم نمی توان خواست.
دوست داشت چشمی ببیندش
دوست داشت دلی بشناسدش.
آفریده هایش او را نمی توانستند دید نمی توانستند فهمید
می پرستیدنش اما نمی شناختنش
و خدا چشم به راه آشنا بود
در میان همه آفریده هایش
تنها نفس می کشید
کسی نمی خواست
کسی نمی دید
کسی عصیان نمی کرد
کسی عشق نمی ورزید
کسی درد نداشت
..
.........
انسان را آفرید.
فکر می کنم شاید
رمضان هم داستانی مثل انسان داشته باشه
یه جور آشتی کنونه شاید.
:))))
ممنون
..
این مطلب از دکتر علی شریعتی می باشد
که منم یه خورده فضولی کردم
یه چیزایی اضافه
یه چیزایی کم
ببخشید.